حكيم قاينى
18
رسائل عرفانى وفلسفى حكيم قاينى
و نيز محال بود كه اين صور به نفس ناطقه منطبع و مرتسم باشد ، از آن روى كه نفس ناطقه صور جزئيات را نمىپذيرد و قبول حمل آن نمىكند و بدان جز صور كليات و آنچه به مادة و جنبش اندر بند نيست مرتسم « 1 » و منطبع نتواند شد . و از اين لازم آمد كه اين صور در قوهاى از قواى باطنه مرتسم و منتقش باشد كه آن قوه را صلاحيت پذيرفتن همگى محسوسات بوده باشد . و محال بود كه همگى آن صور به باصره منطبع باشد ، از آن روى كه اين حال كوران را نيز حاصل آيد و به شب تاريك نيز أمثال اين أحوال ديده شود . فلامحاله به قوتى از قواى باطنه ، كه ما آن را حس مشترك خوانيم ، اين صور مرتسم باشد و ارتسام آن از رهگذار حواس ظاهره بود و آنچه از آن منبعث شود . بلكه از قوهء متخيله بود كه در خزانهء خيال تصرف نموده باشد و صور كه اندر آن مخزون است در أو نقش بسته بود . و چون آن صور به آيينهء حس مشترك صورت نمايد هر آينه نفس آن را مشاهد [ ه ] نمايد « 2 » و گاهى بود كه نفس اندر باطن تأثيرى كند و بدان سبب صورتهايى را كه به خزانهء خيال مخزون باشد به حس مشترك رساند ، و در آن هنگام چنان مىپندارد كه مگر آن صور را در خارج وجود هست و به اعيان تحققى دارد . و چنان كه نزد عاقل روا بود كه صور محسوسات از سبيل حواس ظاهره به حس مشترك منطبع گردد و در آن صورت بندد پس به خزينهء خيال مخزون شود ، چنين روا دارد كه صورتهايى كه به خزانهء خيال اندر بود و در آن مخزون و محفوظ بوده باشد از آنجا در حس مشترك مرتسم گردد و در آنجا نقش بندد . يا آنكه صور كه متخيله آن را تركيب نموده باشد و تحليل فرموده بود به حس مشترك اندر آيد ، و حس قبول پذرفتن آن نمايد ، بر آن گونه كه آيينهها « 3 » را چون در برابر يكديگر بدارند آنچه در هر كدام صورت پذيرد در ديگرى چهره گشايد ، و آنچه بدين نقش گيرد در آن منطبع شود . و از اين درست شد كه روا بود كه نفس احساس چيزهايى نمايد و
--> ( 1 ) - في الأصل : و مرتسم . ( 2 ) - ح : كند . ( 3 ) - في الأصل : اينها .